تبليغاتX
reza8joon8yasi
رضا
رضا رضا رضا منم یاسی می شنوی تازه برگشتم از بیمارستان معدم خونریزی کرد کاش میمردم تا زنده بمونم و ببینم تو جواب التماسامو نمی دی.اخه چرا رضا مگه قول ندادی تنهام نزاری پس این ۳ روزه کجایی تو جرا جوابمو نمیدی قسمت دادم به خاک بابات چرا رضا.اگه بگی برو و دیگه سراغم نیا گوش می کنم اما اینجوری بیرحمی نکن.رضا یه روزی خبر مرگم رو می شنوی و تا اخر عمر می سوزی 
نوشته شده توسط یاسی و رضا در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 14:51 | لینک ثابت |

رضا
رضای خوبم سلام

دیگه دارم از خاطرت می رم دیگه دارم از یادت میرم.دیشب تا صبح تو خواب و بیداری گریه کردم حالم بده دیشب حالمو نپرسیدی و من با رویای تو چشمام بسته شد اما همش کابوس دیدم.رضا من رو یادته؟می دونم هیچ وقت دیگه مثل قبل واست نمیشم راستی رضا چرا دیشب دلم گرفته بود اونجا پیش شما چه خبر بود مگه؟رضا دیگه دارم از خاطرت می رم رضا خیلی بد حالم .چقدر که از این دنیا بیزارم

نوشته شده توسط یاسی و رضا در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 6:11 | لینک ثابت |

هذیان
دلتنگی هایم را درون کوزه زمان ریخته ام و اشکهایم را درون کف دست باران ُکوزه زمان را بر داتنگی هایم حک می کنم و نامت را هسته خرمایی می کنم اویزان بر تن ناامید.می بینی؟منم و این هوای بی تو منم و جاده ای بی نام تو منم و یک استین دلتنگی چشمانم می سوزد و دلم فریب پیاز نگاهت را خورده اری می بینی منم و یک استین دلتنگی و سوزش چشم .برای دیدن البوم غصه هایم دستانت را بشور

انجاست ان بالا از روی کوه دست تکان دادنش را می بینم کوه صبر.... کوه امید..........

می توانی برای دیدن حرفهایم قدری قصه دستانم را بر دوش بکشی

نوشته شده توسط یاسی و رضا در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 12:16 | لینک ثابت |

هذیان
یاسی هنوز پشت در سیاه زمستان از سرما می لرزد.پارویی باید کشید بر پوست پاییزُ می شود فردا را قرض بگیرم؟عطر گل های یاس در اغوش خورشید به خواب رفته و جوهر خودکارم پر از واژههایی ست که در خلسه ی رویای شب چرت می زنند.

 

ـسایه ام حوصله ام را ندارد اشکهایم را بینمان تقسیم کردم.فکرم دیگر قدم نمی زند.ارام گوشه ای نشسته و نقاشی می کشد

ـشب ملافه ای از خستگی روی خود کشیده .گل های نابینابا لوسی بازی دخترانه در پاییز می دوند

نوشته شده توسط یاسی و رضا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 13:53 | لینک ثابت |

برگرد
چقدر سخت است این وفق دادن رضای من.چقدر که سخت است.

دل کوچک یاسی ارام نمی گیرد چگونه ساعت ها بگذرد و خبری از رضایش نداشته باشد.یادت هست قول دادی تنهایم نمی گذاری سهم من از تو چقدر کم شده و شاید هیچ شده.رضای من رضای من رضای من کجایی در چه حالی؟

۴سال و اندی گذشت اما انگار باهم بودنمان تنها یک روز بود.رضای من کاش زمان به عقب بر می گشت قول می دادم هرگز قهر نکنم قول میدادم هرگز دعوا نکنم قول می دادم هرگز گریه نکنم هرگز اذیتت نکنم رضای من فقط زمان به عقب بر می گشت....رضای من غریبگونه قدم می زنم در زمان .در زمان بی رحمی که یاسی هست ولی رضا نیست.سهم من از این دنیا پس کجاست؟رضای من تنها شدم اینچنین تنها شدن در باورم نمی گنجید.رضای من غریب شدم با زمین اسمان با خودم و حتی با تو.یعنی زمانی می رسد که تب تلخ فراموشی تو رو از خاطرم ببرد.دارم دق می کنم رضا باید چطور خو کنم با بی تو و این تنهایی.کدوم دست نامریی تو رو از من گرفت رضای من التماس می کنم من از بی تو بودن بیزارم از این خنده ی پر اشک رضای من من بیزارم از زمانایی که بی تو می گذرند بغض گلویم را نام تو باز می کند .می خوام زمان برگرده اما این قانون نمی زاره .رضای من رضای من رضای من.کی از خاطرت می رم چقدر زود یا چقدر دیر؟رضای من ردپای احساسات تورو روی فلب بی رضایم چه کنم.خدایا خدای من ببین چقدر بی رضایم ببین چقدر تنهایم ببین اسمانم تیره است رضای من بگیر این دستای سرد و لرزانم را.رضای من از ان دیگری نشو می خوام برگردی می خوام نری می خوام تنهام نزاری می خوام بمونی اما دیگه نمیشه رضای من هنوز هم دوستم داری ؟

نوشته شده توسط یاسی و رضا در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 20:12 | لینک ثابت |

هنوز هم دوستم داری؟
در چه هوایی قدم بر میداری نفس هایت از ان کیست؟ راستی هنوز هم دوستم داری؟

مر ببین چگونه سرگشتگی بر لبانم بوسه می کارد مرا ببین چگونه اشفتگی در اغوشم کشیده.جای تو کجاست عزیزم عزیز خاطرات مهتابی ام اگر زنده ام به معصومیت نگاه توست که دستانم را باز می داردا ز انجام هر کاری.عزیزم عزیز خاطرات بارانی ام شب حافظیه بخیر .یادت هست؟ یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور.جای تو کجاست؟کی باز می گردی؟

خیلی کودکم می دانستی؟زمان چه دیر می گذرد وقتی نیستی .بیتاب توام .زمان مورچه ای شده ریز و سیاه با همه کندی اش از من جلو زده .در این بستر معوج بیماری هیچ چیز با من یاری نمی کند.رضای من کجایی؟می دانستی چقدر بی تاب توام؟این چشم انتظاری تا به کی؟چقدر عجیبم که دکتر هم مانده از حساب من.رضای من چشمانم تو را می خواهد و دستی که اشکهایش را پاک کند .تو کجایی؟می انستی چقدر بی تاب توام.

می نویسم شاید بیایی و بخوانی می دانی که خواننده ای جز تو ندارم راستی یادم رفته بود هنوز هم دوستم داری؟ا

نوشته شده توسط یاسی و رضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 16:5 | لینک ثابت |

حرف اخر
عزیز خاطرات رفته دیگه باید دم نزنم  به انتهای عشق رسیدم به انتهای تو.حالا من تنهای بی توام با بغضی از خاطراتت . حالا من غمگین و تنهایم در این وادی نفسهای بی تو. هق هق گریه هایم را از پشت همین نوشته ها می شنوی؟عزیز خاطرات رفته چه زود بی رنگ شدم دیگر یاسی جون هایت مینا مینا مینا جون..............

بهم نگو گریه نکن اروم بگیر اخه تو نمی دونی بی تو بودن چه فاجعه ایه اخه تو نمی دونی این اخر شکستنه.عزیز خاطرات رفته باور کن باور کن اینجا اخر اخرعمر یاسیه.خاطراتت رو قاب کردم رو مرواریدچشمام باور کن باور کن بی تو بودن تمرین سختیست و من ناتمرینم در بی تو بودن.عزیز خاطرات رفته باور کن جز مرگ تمرینی برای بی تو بودن ندارم باقی عمر من باقی عشق من ارزونییه زندگیه جدیدت یادت باشه یادت نره دوست دارم یادت باشه یادت نره عزیز خاطرات رفته روی سنگ قبرم بنویسی یاسی خیلی تنها بود

برای تو می نویسم برای سالها بعد.............

برای سالها بعد که قاصدک خاطراتمان را از یاد بردی...........

برای تو می نویسم چه اکنون یا سالها بعد که نفس برای ناگفته هایم کم است و دیگر مرا رمقی برای واژه ی دوستت دارم نیست

برای تو می نویسم...............که سکوت سنگین اکنون را برای سالها بعد به یدک می کشم و در انتظاری ابلهانه برای پایان راه............

برای تو می نویسم که تنها یادگار واژه ی دلتنگی هایم هستی و همه ی دلتنگی ها پای در.............

برای تو می نویسم برای درد فراق سالها بعد....اگر شوری چشمان خطاکارم بگذارند که یواشکی های شیرینم نامرئی بمانند 

برای تو می نویسم..............که هنوز نمی دانی تمام ثانیه های بیرحم را داغدار نبودن ها ی فردایت هستم...............و اشکهایم تنها بغض بغل کرده از دلجوئی هایت

واژهایم در زیر بار سالها بعد خم شد و یاسی خمیده تر از واژه ها.......... شکست...................

شکستم همین اکنون که هستی برای سالها بعد ...............و من امروز تمام درهای باز را می بندم و من امروز تمام قاصدکان را می خشکانم و من امروز تمام خاطراتمات را قاب می کنم و من امروز تمام نفس هایم را تمام می کنم و من امروز تمام اشک هایم را اشک می کنم

کاش بودی اینجا درون سینه ام هر چند تمام درهای باز را ببندم کاش هرگز نبودی نه کاش هرگز یاسی نبود.................

 

ـتماممممممم

نوشته شده توسط یاسی و رضا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 13:0 | لینک ثابت |


امشب رو  بخاطر بسپارید ای اونایی که هی امید دادید گفتید درست میشه.همه چی تموم شد.ای مردم همه چی تموم شد.ای مهرناز رضام داره مال کس دیگه میشه.چی می تونی بفهمید شما.اخه اینم خداس.امشب شب مرگ منه .کمرم شکست.چطوری بعد چهار سال و خورده ای حالا جای خالیتو ببینم.چطور تحمل کنم.چطور بی رضا زندگی کنم.خدایا منو بکش
نوشته شده توسط یاسی و رضا در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 22:27 | لینک ثابت |

تولدت مبارک عزیزم
 یاسی جون تولدت مبارک

سلام خدمت یاسی عزیزم که فردا تولدشه همه هورا بکشین هورااااااااا همه بگین یاسی جون تولدت مبارک یاسی تولدت مبارکککککککک

ایشالله صدسال دیگه زنده باشی و این روزو جشن بگیری

فردا تولد یاسی عزیزمه و من خیلی خوشحالم چون اگه یاسی به دنیا نمیومدمن الان یاسی نداشتم البته فردا به روایتیه روایت اولشو با کمال شرمندگی یادم رفته بود یاسی اخم نکن دیگه اصلش فرداس دیگه

چه دعواییم شد که البته به خاطرنمک زندگی بودوقتی نمک زندگی منو یاسی جون کم میشه یه دعوا میکنیم تا چند وقت ازین نمک استفاده میکنیم

شمام امتحان کنین مشتری میشین

ولی خوب تولد یاسی خوشگلم فرداست ۲۰مهر که فکرکنم میشه تولد ۱۴سالگیه یاسی ااااا یاسی چرا میخندی لااقل خودت که نخند

ومن میخوام تولد عشقمو بهش تبریک بگم یاسی جوووووون تولدت مبارک

با تمام وجود دوستتتتتتت دارم با تولد توبود که من عشقو شناختم به خاطر همه مهربونیات به خاطر هم چیزایی که بهم دادی ویادم دادی ازت ممنونم

به خاطر همه احساسی که بهم دادی به خاطر همه وقتایی که برام خندیدی برام گریه کردی برام حرص خوردی برام ناز کردی برام غصه

خوردی ازت ممنونم به خاطر همه سادگیات که نشون دادی چقد یه آدم میتونه خوبو صمیمی باشه ازت ممنونم  

بعضی وقتا که یادم میاد چقد اشکتو درآوردم با خودم میگم یاسی که اینقد خوبی کرده درحق من من چیکار کردم براش ویه علامت سوال بزرگ

که شاید همیشه تو حسرت جواب این علامت سوال بمونم

میخوام بدونی که چقدر دوست دارم چقدر برام عزیزی و نبودنت چقدر آزارم میده وقتی مبایلتو خاموش میکنی میفهمم که نبودنت چقدر برام سخته ورنج آ ور یاسی بازم میگم یادت نره دوست دارم منم یادم نمیره که دوست دارم

فردا تولدته و تو با به دنیا اومدنت همه احساسای خوب دنیارو بهم دادی

یاسی جون تولدت مبارک

نوشته شده توسط یاسی و رضا در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 17:42 | لینک ثابت |


هر وقت که غرور دلم می شکند همه لحظه ها غروب می شوند.غروب پاییزی.....دلگیرم.......یک دانه شب را به غروب قرض دادم.اکنون غروب ست.خواب دلتنگی هایم از خود دلتنگی  سرد تر است.راستی اکنون غروب است .و من چقدر دلم یک فنجان اشک گرم  می خواهدکه با لوس بازی های این غرور شکسته نوش جان می کردم.تو باور نکن .......اما فقط کمی دلتنگم .فقط کمی .....فقط کمی احساس تنهایی می کنم و فقط کمی اشک کادو کردم برایت بدون اینکه هیچ گاه بازش کنی .باز هم گلدان کوچک دلم خشکیده ُ دستان مهربانت نیست.تو باور نکن اما الان شب است  غروب نیست ان هم از نوع یک غروب دلتنگ پاییزی.دل پاییز من هم از همه فصل ها تنگتر است .من خسته ام از من از تو از همه از این پاییز دلتنگ اما نه.... خودم..... غرورم ....دلم و این لحظه ها همه  پاییز دلتنگ است.تو باور کنی یا نه من غروب یک دل تنهای تنهایم
نوشته شده توسط یاسی و رضا در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 21:45 | لینک ثابت |